۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

به نون

این سو
دست همیشگی تو
به انتظار بود

و آنسو
دستان گذرای بی شمار دیگران

و من هی دست دست کردم

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

...

با یاسین عزیزم


این روزها
صحبتی در گوشی ام
به کمتر کسی مربوط می شوم

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

ضرب نه! جمع و تفریق

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت

(فروغ)

الهی من قربون فروغ گل برم. چرا در ضرب حالا؟ جمع و تفریقش درسته. اما صفر در هر چیزی ضرب بشه مضمحلش میکنه که.گرچه اگر کلمه ی ضرب رو از شعر دربیاریم وزن شعر دچار نقصان میشه. ممممم چی میشه گذاشت پس؟

مثلا
می توان چون صفر در هر کسری و جمعی
حاصلی پیوسته یکسان داشت

البته اینجا کسر یعنی کسر کردن و نه به معنی fraction

پس فردا سالروز هجرتشه.کاش زنده بود.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

وفا


عزیز جون، به خدا دنیا وفا نداره...

اینجوری میخوندش: آردین جون، به کدا دنیا بَپا نداره...

وفا نداشت...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

با کوشای عزیزم

در تو واژگان
چه درونی شده اند
که به هر بهانه ای
رقصان، در جایِ بایسته می نشانیِ شان

در من اندوه
چه درونی شده است
که بی هیچ بهانه ای
به زار
در هر جای
می نشینم

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

Happy New Year

چیکار میکنی شب سال نو رو؟
سال نوی من الان نیست، سال نوی من عید خودمونه.
پس اینجا چه غلطی میکنی؟
همینی که هست. خوب کاری هم میکنم. نه سال نوی اینجا رو به رسمیت میشناسم و نه جشن میگیرم و نه جشن خواهم گرفت. عقم میگیره وقتی ملت خیلی خوشحال و خندان به همدیگه میگه happy new year
چیکار کنن؟ به خاطر شما و چیزهایی که تو مملکت شما اتفاق افتاده بیان یه ماه عزای عمومی اعلام کنن و جشن نگیرن؟
نه من کاری به اینها ندارم، دمشون گرم، جشن هم بگیرن، به من چه اصلا. ولی سال نوی من نیست این.
....
چیه؟
هیچی....
نه جدی میگم جان تو. خیلی هم جدی میگم. اصلا هم از موضع احساساتی بودن حرف نمیزنم. عمیقا معتقدم این هیچ ربطی به من نداره.
تو عوض شدی
یعنی چی؟
این خصلت در تو خیلی خوب بود که میتونستی در سخت ترین شرایط هم زیبایی ها رو تحسین کنی، چیزی زیباتر این نیست که کل مردم اینجا ، پسر و جوون، بچه و بزرگ، همه شون سال نوشون رو جشن میگیرن و واقعیتش رو بخوای به نوعی هم سال نوی ما هست. به هر حال ما چه بخوایم و چه نخوایم اینجا داریم زندگی میکنیم. سالهاست که تو همین غربت داریم زندگی میکنیم....مممم.... کات بده آقا!

کات

خیلی تصنعی داره میشه
آره دیالوگ ها اصلا جوندار نیست، اولش یه کم خوب شروع شد ولی بعدش خیلی آبکی داره میشه، دیالوگ طرف مقابل خیلی سانتی مانتال شده، فایده نداره
بعله فایده نداره
....

تو میدونی حالتو چی خوب میکنه؟ سه شات تکیلا..... زنگ بزن ببین بچه ها کجا میرن امشب رو
آره واقعا، اوایل خبرها رو حریصانه دنبال میکردم، الان دیگه اونها حریصانه منو دنبال میکنن، واقعا الان وقتیه که تحمل ندارم، جیغ ها همه ش تو گوشمه، اونروز توی اتوبوس پام خورد به این میله ی کنارش، فکر کردم یه لحظه باتوم خوردم....
نه بدبخت باتوم اونجوری نیست که، شماره ی علی چنده؟
به جان تو، سوار این چیزهایی شدم دیشب که پرتت میکرد بالا، همه داد و فریاد میکردن، اون بالا فکر کردم یکی داره جیغ میزنه یا حسین ، میرحسین....
نه تو تکیلا لازمی ، شدییییییید ، شماره ی علی رو ندارم من

---------------------------------------
چرا نمیاد؟ چرا حتی این دیالوگم هم درست در نمیاد؟

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

Go back to your country

عرض شود که ، خیلی خلاصه بگم:
تو یه آبمیوه فروشی کار میکردم پارسال همین موقع ها! بسی هم خوش میگذشت.هر چی دستم میومد قاطی میکردم یه معجون از توش در بیاد. یه بار توت فرنگی، خیار، کره ی بادوم زمینی و آب پرتقال رو قاطی کردم، مزخخخخخررفففففف شد! ولی انصافا بقیه ی معجون ها خیلی خوب بود.. حالا ماجرا چیه؟

یه پسر اسکاتلندی با ما کار میکرد، 17 سالش بود، از این بچه لوس های اینجا. همه ش گیر میداد به این و اون. بی تربیت بود، ولی به هر حال اقتضای سنش بود، من زیاد کاری باهاش نداشتم، اتفاقا دوست بودم باهاش. مدیر اون آبمیوه فروشی یه دختر لهستانی بود.گویا این پسره خواسته بود اضافه کاری بگیره، اون دختره هم اضافه کاری نداده بود بهش... زیاد یادم نیست چی شده بود، به هرحال سر یه چیز کوچیک حرفشون شده بود. اینها همه رو به عنوان پیش زمینه داشته باشین.حالا اصل ماجرا:

یه روز که من اونجا کار میکردم، خود مدیر اونجا که این دختر لهستانیه باشه هم با من کار میکرد، همراه با یه دختر لهستانی دیگه و یه پسر ایرونی گل که از دوستهای خوب منه. من داشتم مشتری راه مینداختم که دیدم یه زنه داره با آنیا(همین مدیر اونجا) حرف میزنه و لحنش هم کمی تند به نظر میرسه.بعدا فهمیدم این زنه مادر همون پسری بود که پیش ما کار میکرد. رفتم جلو و گفتم:
Can I help you at all
ترجمه ش اینکه آیا میتونم در این برحه از زمان به نوعی مثمر ثمر واقع شده باشم؟
خانمه هم گفت نه! گفت من اصلا با تو حرف نمیزنم. روش رو کرد به آنیا و انگشتت رو هم اشاره رفت به طرفش و گفت: میفهمی چی بهت میگم؟ هی میگفت میفهمی چی بهت میگم؟ آنیا هم اصلا لام تا کام هیچی نمیگفت! بهتش زده بود! بعد زنه راه افتاد که بره و حین رفتن به آنیا گفت:
Go back to you country!!!!
این آنیا باز هیچی نگفت! زنه که داشت میرفت من یهو بلند گفتم: هوی هوی! (رسما همینجوری هوی گفتم بهش) بعد گفتم: مواظب حرف زدنت باش:
Watch your language
باور نمیکرد من اینجوری حرف بزنم باهاش. برگشت. خیلی برافروخته بود. به من گفت حالا که اینطور شد تو هم برگرد به مملکتت. منم خیلی آروم بهش گفتم اینجا مملکت منه! گفت نخیر نیست. گفتم بله هست! گفت نخیر ، برگرد به مملکتت! اومدم بیرون و گفتم بریم من ببرمت پیش Security ببینم چی میگی. گفت به من دست نزن! (دست نزده بودم اصلا بهش! از این کولی ها بود. البته قیافه ش خیلی به آدم های متشخص میخورد ها)و منم خندیدم گفتم دست نمیزنم. اگر جرات داری بریم پیش Security . راه افتادم و اونم با من راه افتاد، البته مسیر خروج از اون مرکز خرید همون بود. نه اینکه یعنی بخواد با من بیاد پیش Security.دم Security که وایسادم اون راهش رو ادامه داد. منم گفتم کجا میری؟ ترسیدی؟ و هیچی نگفت و راهش رو ادامه داد. منم گفتم: پس معلوم شد که آدم نژاد پرستی هستی. یهو برگشت و جلوی این دختره ی Security و بقیه ی آدم ها که اونجا وایساده بودند گفت:
Yes. I am racist
(ملت اینو بدونین،این حرف گفتنش اینجاتعزییییییییییر داره!)
و گذاشت رفت، منم با صدای بلند گفتم:
So piss off
این تموم شد و برگشتم! اون آنیای بدبخت هیچی نمیگفت! همینجوری مبهوت مونده بود. بهش گفتم چرا هیچی نگفتی بهش تو؟ گفت اصلا انتظار نداشتم این حرف رو بشنوم ازش... خلاصه یه یک ربعی گذشت و من دوام نیاوردم. گفتم حتما باید یه کاری بکنم. زنگ زدم به پلیس و توضیح دادم ماجرا رو. یه ربع طول نکشید که پلیس اومد! یه زن و یه مرد بودند. تمام ماجرا رو توضیح دادیم و اونها هم بسیار اظهار همدردی کردند با ما! جدی میگم به خدا. و اتفاقا گفتند که بسیار کار خوبی کردین که ما رو خبر کردین. باورتون میشه چی شد؟
اون زن اون شب دستگیر شد. تفهیم اتهام شد و براش قرار صادر شد. اینو پلیس تماس گرفت با من و آنیا و بهمون گفت.
حالا دو باره که دادگاهش نمیدونم به چه دلیلی داره عقب میافته. یه بار گفته مریضم، یه بار نمیدونم چی چی.الان به هر حال وقت دادگاهش فرداست که امیدوارم این دفعه کنسل نشه. حالا من از منچستر باید شال و کلاه کنم و در این باران برم اسکاتلند برای شرکت در این دادگاه! حتما شما رو از نتیجه ی دادگاه و فضای اونجا باخبر خواهم کرد.