‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شعر. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

یاد

یاد تو
باید از خود تو یاد بگیرد
رهایم کند

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

کفش های کتانی

با پوریای عزیزم


مرده اند هر دو
...............با دهان باز

مرده اند
با رگهایی بیرون زده و آویزان

همین است
که هر کجا می روم
.............. بوی مرگ می آید

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

بوسه

به نمک سود

اینهمه ستاره
......در آسمان
.......به چه کار من می آیند؟

من که زمینی ام

تو بچینشان
بگذاردانه دانه میان اینهمه دو نقطه که برایت میفرستم
: : : : : : : :

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

تعریف

به شیرین خاتون
بی آنکه دیده باشمش


ته ذهنم
تعریف من از نهایت زیبایی
نه شکل بهاراست،
نه ستاره و نه غروب

حرکت انگشتان توست
قوسی ست که در هوا ترسیم میکنی
هنگامی که خم شده ای تا از زمین چیزی برداری

سرفه ی توست

حالت صورتت
که جمع می شود بعد از خوردن لیمو ترش

به هم مالیدن لبهایت
بعد از زدن رژ

حالت صورت توست
وقتی با موچین تراشه ای کوچک از انگشتت در میاوری
شبیه وقتی میشوی که بادام تلخی خورده باشی

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

به نون

این سو
دست همیشگی تو
به انتظار بود

و آنسو
دستان گذرای بی شمار دیگران

و من هی دست دست کردم

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

...

با یاسین عزیزم


این روزها
صحبتی در گوشی ام
به کمتر کسی مربوط می شوم

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

با کوشای عزیزم

در تو واژگان
چه درونی شده اند
که به هر بهانه ای
رقصان، در جایِ بایسته می نشانیِ شان

در من اندوه
چه درونی شده است
که بی هیچ بهانه ای
به زار
در هر جای
می نشینم

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

به نون

در خیالم
مسافت محلی از اعراب ندارد
یک کپی از من
یک کپی از تو را
سخت در آغوش گرفته

و این مرا سخت آزار می دهد

۱۳۸۸ آبان ۲۷, چهارشنبه

ترول

دلم خوش است
به لایک های تو
زیر لینک هایم

گیجی مقدست
آرام ترم میکند
که دیگر تنها نیستم...

و خنده ی از ته دلت را
همیشه دوست داشته ام
قابی بگیرم


با کنجکاوی و شعف کودکانه ات
میان اینهمه فکر مغشوش من
چگونه کلید دلم را یافته ای؟
گم اش کرده ام ترول...

بی تعارف
شعری برایت نمیتوانم بگویم
و این نوشته شعر نیست
بهانه ای ست
که لایک اش کنی...


۱۳۸۸ مهر ۲۵, شنبه

به نون

تا دیرهنگام
مقابل این تلویزیون
به انتظارم نشسته بودی

با دو لیوان چایی برگشتم
و روی کاناپه نشستم

فیلم ما که هنوز شروع نشده بود...

۱۳۸۸ تیر ۵, جمعه

مایکل جسکون

می گریستم برایت اگر
زمان
اکنون نبود
...
می گریم اکنون از آن
که نگاه ها به سوی تو جهیده است
...
همگان
به بازوبند سیاه من می نگرند
و برای تو اشک می ریزند
...
و تویی که در من نجوا میکنی:
They don't really care about us