۱۳۹۰ شهریور ۱۲, شنبه

Roberto Carifi















روبرتو کاریفی- شاعر ایتالیایی
---------------


اشیا فراموش نمی‌کنند
اشیا حافظه‌ی خوبی دارند

این پنجره
که پناهمان می داد با کرکره های بسته اش
و تنها باریکه ای از نور به درون می بخشید
تا بوسه بر گونه ات زند،
هنوز به یادمان دارد.
کسی چه می‌داند شاید هراس را هم دیده.
کسی چه می‌داند شاید گریه هم سر‌داده.

اما ما در اشیا زندگی می‌کنیم.
آن ها حرف می‌زنند پشت سر ما
مخصوصا اگر دستی پنهان
چراغی روشن کند.
کسی چه می داند شاید اشیا گریه هم می کنند
شاید این سرما اندوه خاطرات گذشته شان باشد

به خاطر داری اتاق؟
چگونه من و تو به انتظارش می نشستیم؟

و تو ، دفتر کهنه
تو، پنجره، صندلی
خطوط تن او را به یاد دارید؟

و تو ای بالکن، که چون من آویزانی میان آسمان و زمین
تو هم بیهوده به انتظار او نشسته ای؟

----------------------------------


این شعر رو در اسباب کشی پیدا کردم توی یه دفتری نوشته شده بود با دست خط بابا. بسیار خوشم اومد و بدون اجازه ی ایشون اینجا گذاشتمش.

۱۳۹۰ مرداد ۲۲, شنبه

جوزپه اونگارتی

اولا شعرهای این وبلاگ رو دریابید که بسی لذت خواهید برد. ثانیا اونگارتی رو دریابید که شاعر بس قدری بود و لطفا علما در ترجمه ی دو خط آخر کمک بفرمایند.
I am a Creature

Like this stone of
San Michele.
as cold
... as hard
as thoroughly dried.
as refractory
as deprived of spirit.
Like this stone
is my weeping that can't
be seen.

Living
discounts death.



سخت
سرد
تا مغز استخوان خشک
چون سنگ سنت میشل
تهی از روح
چون همین سنگ
اشک های من ناپیداست

اینگونه زیستن
از بار مرگ می کاهد


این هم صدا و تصویر اون مرحوم مغفور برای دوستدارانی که زبان ایتالیایی بلدن.

۱۳۹۰ اردیبهشت ۲۹, پنجشنبه

شوخی با کرول ان دافی

عرض شود که من جدیدا بعد از حدود ده سال که در این غربت سر کردم، با ادبیات اینجا آشتی کردم!!! ماجرا اینه که یه حالت تدافعی داشتم درون خودم نسبت به خوندن هر نوع شعر و یا رمان انگلیسی! حالا علت چیه بماند، به هر حال الان مدت یه ماهی هست که شروع کردم یه ذره شعر انگلیسی میخونم و متوجه شدم عجب خبطی کردم تو این ده سال

کرول ان دافی شاعر اسکاتلندی که تو ایران هم کم و بیش شناخته شده هستش اولین شاعری هست که شروع کردم به خوندن شعرهاش، شعری داره به نام "وقتی حرفمان شد" که خیلی ازش خوشم اومد و تصمیم گرفتم ترجمه ش کنم، ولی نشد! هر کاری کردم نشد! مطمئنا یه مترجم شعر خوب مثل پدر خودم و یا اشخاص دیگری زورشون به ترجمه ی این شعر میرسه ولی من نتونستم، ولی گفتم حالا که نتونستم درش بیارم بیام به صورت موزون (منظور اوزان عروضیه) و نیمه شوخی نیمه جدی ترجمه ش کنم، خودم خنده م گرفت البته، بد هم نشد! چهار تا تیکه (یا به قول کوشا لَخت) داره این شعر که سطر اول همه شون میگه "But when we rowed" یعنی "وقتی حرفمان شد" که دیگه اونو فاکتور گرفتم، شعر تصویریه از پیرامون شاعر وقتی که با محبوبش حرفش شده، خدا اون روز رو نیاره برای هیچ کس


the room swayed and sank down on its knees,

the air hurt and purpled like a bruise,

The sun banged the gate in the sky and fled.

چرخی زد اتاق و بر زمین زانو زد

رنجید هوا و جمله شد زخم و کبود

خورشید به دروازه ی آسمان کوفت ، گریخت

the trees wept and threw away their leaves,

the day ripped the hours from our lives,

the sheets and pillows shredded themselves on the bed.

گریید درخت و برگها را همه ریخت

روز از بر ما ثانیه ها را دزدید

بر تخت، همه ملافه ها جامه درید

our mouths knew no kiss, no kiss, no kiss,

our hearts were jagged stones in our fists,

the garden sprouted bones, grown from the dead.

لبها و دهان تهی شد از هر بوسه

دلها به درون مشتمان سنگی تیز

بر خاک مزار، استخوانی رویید

your face blanked like a page erased of words,

my hands squeezed themselves, burned like verbs,

love turned, and ran, and cowered in our heads.

رویت به نظر چو کاغذی بی کلمه

دستان من اَفشرده شد و سخت بسوخت

وان عشق، نهان گشت و از اندیشه گریخت


-----------------

مشخصات کتاب

Rapture

Carol Ann Duffy

Picador@2005


۱۳۸۹ دی ۱۳, دوشنبه

كسري

1. عمو آيدين
كاوه كياييان، دوست ديرينه ي من،‌ در يك كلام جيگر من، يه پسر بي نظير پنج ساله داره به نام كسري. هفته ي پيش من با گروهي ميرفتيم پلور،‌ من تو ماشين كاوه اينها بودم. من جلو،‌ كاوه هم رانندگي ميكرد و نداي عزيز (همسر كاوه) و كسري هم عقب نشسته بودن. حالا شما اينو گوش كن:

كسري: عمو آيدين،‌ باباي تو كيه؟
- كسري جان اون آقاهه كه تو اونيكي ماشين نشسته جلو،‌عينكيه....
كسري : آهان،‌ عمو آيدين فهميدم، بابات احمد پوريه؟

حالا شما قيافه ي من و كاوه و ندا رو مجسم كنيد بعد از شنيدن اين حرف. چقدر باحاله كه من عمو آيدين باشم و بابام خيلي ساده همون احمد پوري باشه! اين البته يه جور ديگه هم ديروز اتفاق افتاد. بابا ميره نشر چشمه،‌ اونجا فروشنده بهش ميگه:‌اِِاِاِاِ شما پدر آيدين هستين؟ من پونزده درصد تخفيف دادم بهتون!!! شوخي نميكنم. اين واقعا اتفاق افتاده. و اما اينها همه به كنار،‌ ببينين كسري ديگه چي گفته،‌ شاهكاره اينيكي:

2. خواب تلويزيوني!

( خارجي. تو ماشين. همون سفر به پلور)
كسري:‌عمو آيدين خواب من مثل تلويزيونه، ميتونم توش كانال عوض كنم،‌بزنم تام و جري، بعد بزنم يه كانال ديگه!!!!

جاااااااااااااان؟ يعني تخيل تا اين حد؟

كاوه: آره پسرم؟ نگفته بودي اينو قبلا
كسري:‌ آره بابا جون. تازه آخرش هم نوشته ها ميان!

به كاوه گفتم خوبه وسط خوابش تبليغ خواب فردا نمياد؟!
تو يه مهموني چند روز پيش، با جناب مستطاب بهاالدين مرشدي گل،‌ اين گفته ي كسري رو تحليل كرديم و گفتيم از دو حال خارج نيست:
1. يا واقعا اينجوري خواب ميبينه كه در اين صورت حيرت انگيزه و واقعا دمش گرم
2. يا ما رو گرفته! كه باز هم در اينصورت استعداد بسيار شگرفي داره كه توي پنج سالگي ما رو تا اين حد گرفته! حتي بيش از يه ريوخاي ده ساله. (ريوخا يه نوع آب پرتقال بدون الكله)

خلاصه اينكه دست مريزاد. به كاوه ي گل و نداي عزيز كه همچين فرزند بي نظيري دارن.


۱۳۸۹ آبان ۱۱, سه‌شنبه

بوق بزن

آقای آیدین، درست میگم دیگه؟ آیدین؟ کلاچ خیلی مهمه. کنترلت خیلی مهمه. کلاچ پایین. کاملا پایین. حالا یه ذره بیار بالا، نه نه ... یه ذره... باید پیدا کنی اون نقطه رو... خیلی آوردی بالا ماشین خاموش شد.... ببین اون نقطه رو میتونی پیدا کنی؟

تمام اوضاع من همینطوریه، اون نقطه ی لعنتی رو گیر نیاوردم. همه ش یا کلاچ خیلی پایینه، یا یه دفعه میارم بالا! حالا این مزخرفات به کنار. این خیلی بامزه س: رفتیم به همراه استاد رانندگیم، نامزدش رو برداشتیم از خونه که برسونیمش آرژانتین بره مسافرت. کباب گرفته بود با نون سنگک. نشست عقب ماشین، لقمه میگرفت، اولین لقمه رو داد به من:

ترو خدا بفرمایید.
من نیستم به خدا. مرسی. مامان خونه منتظره

میام بگم تروخدا حرف نزن با من بابا، من همینجوریش نمیتونم برونم، چه برسه به اینکه یکی کباب تعارف کنه بهم. مصیبتی بود به خدا. خوردم ولی. دو لقمه خوردم. محشر بود. استاد من به نامزدش میگه:

خودت چی؟ تا خودت نخوری من نمیخورم.

همزمان که اینو میگه لقمه ی بزرگ کباب رو میذاره دهننش و با انگشت اشاره ی دست چپش به سمت چپ اشاره میکنه که یعنی من یه کم فرمون رو بدم سمت چپ. نامزدش بهش میگه:

شاگرد ساعت هشت صبحت کی بود؟
جلسه ی دومشه ، یادم نیست فامیلیشو. یه پسره س. دیگه شاگرد دختر ندارم ( می خنده)

دختره هم میخنده. معلم به من میگه:

اونجا هم اینجوریه آقای آیدین؟
چجوریه؟
اونجا هم زن ها گیر میدن به شوهرهاشون ؟

می خندم و میگم:

چجوری یعنی؟

دختره میگه:

اونجا هم میگن بوق بزن؟

هر دوشون می خندن. دختره میگه:

من هر وقت با علی حرف میزنم میبینم ساکته دور و برش، ازش میپرسم کجایی؟ میگه تو ماشینم. میگم بوق بزن، یه بوق بزن من بفهمم. اگه ببینم صدای بوق نمیاد می فهمم زیرابی میره...

دختره میخنده، استاد من هم همینجوری که لقمه تو دهنشه یه ذره لبخند میزنه و بهم میگه:

میبینی وقتی بارون میاد این میدون آرژانتین چه خوشگل میشه؟

بهش میگم:

چه با بارون. چه بی بارون ، من همه جورش رو دوست دارم.

می مونن چی بگن بهم.

کلاچ پایین، پایین، آهان خوبه ، یه ذره بیار بالا. گاز بده، گاز بده نترس....

قیافه ی دختره مونده تو ذهنم. با خنده میگفت: بوق بزن. با یه ته لهجه ای که نمیدونم کجایی بود و بامزه ترش میکرد: بوق بزن

۱۳۸۹ شهریور ۲۲, دوشنبه

یاد

یاد تو
باید از خود تو یاد بگیرد
رهایم کند

۱۳۸۹ شهریور ۲۰, شنبه

دوپ... دوپ!

یکی از این بطری پلاستیکی ها رو گرفته بود تو دهنش، با اون هی میزد تو پوزه ی یه سگ دیگه!
دوپ! دوپ!
با فواصل منظم. هر ثانیه یه ضربه...
دوپ! دوپ!
ضربات زیاد محکم نبود ولی پوزه ی سگه سرخ شده بود از بس این بطری خورده بود بهش. هر ثانیه یه ضربه. ماجرا اینه که اصلا قصد دور شدن از اونیکی سگه رو نداشت، هر دفعه هی میخواست بیاد نزدیک تر که یه ضربه میخورد تو پوزه ش و یه کم به عقب رونده می شد. از رو نمی رفت. انگار نه انگار. با پوزه ی سرخ شده نگاهش میکرد و هی میخواست بیاد نزدیک بشه به این سگه. اینیکی هم که ماشالله خیلی خونسرد:
دوپ! دوپ!

نمی دونم چطور از این خواب جدا شدم. تصویر سگه جلوی چشمهام بود هنوز. انگار نه انگار که بیدار شده بودم، این تصویر همینجوری ادامه داشت، اون سگه خیلی خونسرد با همون بطری تو دهنش، صداش خیلی واضح بود آخه، دوپ! دوپ! ....
این شیر آب آشپزخونه بود لامصب که یه کم شل بسته شده بود؛ صدای قطره های آب که از شیر میافتادن پایین... دوپ! دوپ! چشمهای اونیکی سگه که کتک میخورد همینجوری جلوی چشمهام مونده. با پوزه ی سرخ... بلند شدم شیر آب رو سفت کنم. هم گرم، هم سرد. راحت شدم. تصویره از ذهنم رفت. اومدم دراز کشیدم که سریع تر دوباره به خواب برم.... تیک... تاک.... تیک ... تاک... ای بابا! آخه اصلا قبلا بلند نبود صدای این ساعت دیواری ..... تیک ... تاک.... انگار قبلا صداش پشت صدای قطره ی آب قایم شده بود. چشمهام رو بستم. تیز بودند عقربه ها. از صداشون معلوم بود. انگار هر ثانیه می بریدن یه چیزی رو. تیک .... تاک ....

۱۳۸۹ شهریور ۱۹, جمعه

کفش های کتانی

با پوریای عزیزم


مرده اند هر دو
...............با دهان باز

مرده اند
با رگهایی بیرون زده و آویزان

همین است
که هر کجا می روم
.............. بوی مرگ می آید

۱۳۸۹ مرداد ۲۱, پنجشنبه

بوسه

به نمک سود

اینهمه ستاره
......در آسمان
.......به چه کار من می آیند؟

من که زمینی ام

تو بچینشان
بگذاردانه دانه میان اینهمه دو نقطه که برایت میفرستم
: : : : : : : :

۱۳۸۹ تیر ۷, دوشنبه

تعریف

به شیرین خاتون
بی آنکه دیده باشمش


ته ذهنم
تعریف من از نهایت زیبایی
نه شکل بهاراست،
نه ستاره و نه غروب

حرکت انگشتان توست
قوسی ست که در هوا ترسیم میکنی
هنگامی که خم شده ای تا از زمین چیزی برداری

سرفه ی توست

حالت صورتت
که جمع می شود بعد از خوردن لیمو ترش

به هم مالیدن لبهایت
بعد از زدن رژ

حالت صورت توست
وقتی با موچین تراشه ای کوچک از انگشتت در میاوری
شبیه وقتی میشوی که بادام تلخی خورده باشی

۱۳۸۹ اردیبهشت ۴, شنبه

رسالت دو نفر

از این چیزهای کوچیک هست که صدا رو ضبط میکنه؟ خب؟ از اون با کیفیت خوب هاش! کاش یه نفر از اونها داشت تو تهران. یه روز واسه م صدا ضبط میکرد. همینجوری تو خیابون انقلاب قدم میزد و صدای محیط رو ضبط میکرد. از چهار راه ولی عصر میرفت تا دانشگاه تهران. بعد برمیگشت، وسط راه مینشست تو اون کافی شاپ سپید و سیاه. بعد میومد چهار راه ولی عصر ، میرفت از ولی عصر بالا، طالقانی رو رد میکرد میرفت بالا. میدون ولی عصر. کنار اون تاکسی هایی که داد میزنن برای مسافر وایمیستاد.... رسالت دو نفر.... رسالت دو نفر ....

۱۳۸۹ فروردین ۱۰, سه‌شنبه

مرثیه

تماس گرفتم با موبایل شبنم در ایران که درگذشت برادرش رو تسلیت بگم. برادرش توی یه شهری تو همین انگلیس زندگی میکرد... من نمیشناختم برادرش رو. خود شبنم رو هم یه بار بیشتر تو ایران ندیده بودم... دوستان مشترک داریم....

آیدین فکر کردم زنگ زدی از انگلیس بگی که دروغه.... بگی دروغ بوده همه چی... نمرده برادرم....
های های گریه ی شبنم
گریه ی بی صدای من پشت تلفن

بهشت زهرا بودیم، من دوازده سالم بود. درست بیست سال پیش. عموی من اون موقع زنده بود. با زن عموم تازه نامزد کرده بودند. عموم آروم اشک میریخت سر قبر مادربزرگم. زن عموم عموم رو بغل کرده بود و با صدای بلند گریه میکرد. هیچوقت مادربزرگم رو ندیده بود. عموم زن عموم رو دلداری میداد...

ادینبرا بودم، سه سال پیش فکر کنم. از دوستان خانوادگیمون یه نفر تو تبریز فوت میکنه. یه خانمی. من زنگ زدم به شوهرش تسلیت بگم. بی اختیار گریه میکردم. شوهرش میگفت گریه نکن. بعد از مدتی خودش هم به گریه افتاد. خدافظی کردم. "نون" کنارم بود. من به نقطه ی دوری خیره شده بودم و مبهوت. فقط گفتم چه بی اعتباره زندگی. همین. دقیقا مثه وقتی که بابام این جمله رو گفته بود. نون بغلم کرد و های های گریه کرد... نون نمیشناخت اون کسی رو که مرده بود....

نون، بعد از تو هر چه رفت در انبوهی از جنون و جهالت رفت. چقدر تو این موقعیت میخواستم که کنارم بودی...

شبنم میگه از دیروز هی میره رو فیس بوک برادرش، چک میکنه ببینه آپدیت شده یا نه. به امید اینکه خبر مرگش دروغ باشه، منتظره برادرش بیاد فیس بوکش رو آپدیت کنه....
های های گریه ی شبنم
های های گریه ی من

۱۳۸۸ اسفند ۷, جمعه

به نون

این سو
دست همیشگی تو
به انتظار بود

و آنسو
دستان گذرای بی شمار دیگران

و من هی دست دست کردم

۱۳۸۸ بهمن ۳۰, جمعه

...

با یاسین عزیزم


این روزها
صحبتی در گوشی ام
به کمتر کسی مربوط می شوم

۱۳۸۸ بهمن ۲۳, جمعه

ضرب نه! جمع و تفریق

می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت

(فروغ)

الهی من قربون فروغ گل برم. چرا در ضرب حالا؟ جمع و تفریقش درسته. اما صفر در هر چیزی ضرب بشه مضمحلش میکنه که.گرچه اگر کلمه ی ضرب رو از شعر دربیاریم وزن شعر دچار نقصان میشه. ممممم چی میشه گذاشت پس؟

مثلا
می توان چون صفر در هر کسری و جمعی
حاصلی پیوسته یکسان داشت

البته اینجا کسر یعنی کسر کردن و نه به معنی fraction

پس فردا سالروز هجرتشه.کاش زنده بود.

۱۳۸۸ دی ۳۰, چهارشنبه

وفا


عزیز جون، به خدا دنیا وفا نداره...

اینجوری میخوندش: آردین جون، به کدا دنیا بَپا نداره...

وفا نداشت...

۱۳۸۸ دی ۱۱, جمعه

با کوشای عزیزم

در تو واژگان
چه درونی شده اند
که به هر بهانه ای
رقصان، در جایِ بایسته می نشانیِ شان

در من اندوه
چه درونی شده است
که بی هیچ بهانه ای
به زار
در هر جای
می نشینم

۱۳۸۸ دی ۱۰, پنجشنبه

Happy New Year

چیکار میکنی شب سال نو رو؟
سال نوی من الان نیست، سال نوی من عید خودمونه.
پس اینجا چه غلطی میکنی؟
همینی که هست. خوب کاری هم میکنم. نه سال نوی اینجا رو به رسمیت میشناسم و نه جشن میگیرم و نه جشن خواهم گرفت. عقم میگیره وقتی ملت خیلی خوشحال و خندان به همدیگه میگه happy new year
چیکار کنن؟ به خاطر شما و چیزهایی که تو مملکت شما اتفاق افتاده بیان یه ماه عزای عمومی اعلام کنن و جشن نگیرن؟
نه من کاری به اینها ندارم، دمشون گرم، جشن هم بگیرن، به من چه اصلا. ولی سال نوی من نیست این.
....
چیه؟
هیچی....
نه جدی میگم جان تو. خیلی هم جدی میگم. اصلا هم از موضع احساساتی بودن حرف نمیزنم. عمیقا معتقدم این هیچ ربطی به من نداره.
تو عوض شدی
یعنی چی؟
این خصلت در تو خیلی خوب بود که میتونستی در سخت ترین شرایط هم زیبایی ها رو تحسین کنی، چیزی زیباتر این نیست که کل مردم اینجا ، پسر و جوون، بچه و بزرگ، همه شون سال نوشون رو جشن میگیرن و واقعیتش رو بخوای به نوعی هم سال نوی ما هست. به هر حال ما چه بخوایم و چه نخوایم اینجا داریم زندگی میکنیم. سالهاست که تو همین غربت داریم زندگی میکنیم....مممم.... کات بده آقا!

کات

خیلی تصنعی داره میشه
آره دیالوگ ها اصلا جوندار نیست، اولش یه کم خوب شروع شد ولی بعدش خیلی آبکی داره میشه، دیالوگ طرف مقابل خیلی سانتی مانتال شده، فایده نداره
بعله فایده نداره
....

تو میدونی حالتو چی خوب میکنه؟ سه شات تکیلا..... زنگ بزن ببین بچه ها کجا میرن امشب رو
آره واقعا، اوایل خبرها رو حریصانه دنبال میکردم، الان دیگه اونها حریصانه منو دنبال میکنن، واقعا الان وقتیه که تحمل ندارم، جیغ ها همه ش تو گوشمه، اونروز توی اتوبوس پام خورد به این میله ی کنارش، فکر کردم یه لحظه باتوم خوردم....
نه بدبخت باتوم اونجوری نیست که، شماره ی علی چنده؟
به جان تو، سوار این چیزهایی شدم دیشب که پرتت میکرد بالا، همه داد و فریاد میکردن، اون بالا فکر کردم یکی داره جیغ میزنه یا حسین ، میرحسین....
نه تو تکیلا لازمی ، شدییییییید ، شماره ی علی رو ندارم من

---------------------------------------
چرا نمیاد؟ چرا حتی این دیالوگم هم درست در نمیاد؟

۱۳۸۸ آذر ۴, چهارشنبه

Go back to your country

عرض شود که ، خیلی خلاصه بگم:
تو یه آبمیوه فروشی کار میکردم پارسال همین موقع ها! بسی هم خوش میگذشت.هر چی دستم میومد قاطی میکردم یه معجون از توش در بیاد. یه بار توت فرنگی، خیار، کره ی بادوم زمینی و آب پرتقال رو قاطی کردم، مزخخخخخررفففففف شد! ولی انصافا بقیه ی معجون ها خیلی خوب بود.. حالا ماجرا چیه؟

یه پسر اسکاتلندی با ما کار میکرد، 17 سالش بود، از این بچه لوس های اینجا. همه ش گیر میداد به این و اون. بی تربیت بود، ولی به هر حال اقتضای سنش بود، من زیاد کاری باهاش نداشتم، اتفاقا دوست بودم باهاش. مدیر اون آبمیوه فروشی یه دختر لهستانی بود.گویا این پسره خواسته بود اضافه کاری بگیره، اون دختره هم اضافه کاری نداده بود بهش... زیاد یادم نیست چی شده بود، به هرحال سر یه چیز کوچیک حرفشون شده بود. اینها همه رو به عنوان پیش زمینه داشته باشین.حالا اصل ماجرا:

یه روز که من اونجا کار میکردم، خود مدیر اونجا که این دختر لهستانیه باشه هم با من کار میکرد، همراه با یه دختر لهستانی دیگه و یه پسر ایرونی گل که از دوستهای خوب منه. من داشتم مشتری راه مینداختم که دیدم یه زنه داره با آنیا(همین مدیر اونجا) حرف میزنه و لحنش هم کمی تند به نظر میرسه.بعدا فهمیدم این زنه مادر همون پسری بود که پیش ما کار میکرد. رفتم جلو و گفتم:
Can I help you at all
ترجمه ش اینکه آیا میتونم در این برحه از زمان به نوعی مثمر ثمر واقع شده باشم؟
خانمه هم گفت نه! گفت من اصلا با تو حرف نمیزنم. روش رو کرد به آنیا و انگشتت رو هم اشاره رفت به طرفش و گفت: میفهمی چی بهت میگم؟ هی میگفت میفهمی چی بهت میگم؟ آنیا هم اصلا لام تا کام هیچی نمیگفت! بهتش زده بود! بعد زنه راه افتاد که بره و حین رفتن به آنیا گفت:
Go back to you country!!!!
این آنیا باز هیچی نگفت! زنه که داشت میرفت من یهو بلند گفتم: هوی هوی! (رسما همینجوری هوی گفتم بهش) بعد گفتم: مواظب حرف زدنت باش:
Watch your language
باور نمیکرد من اینجوری حرف بزنم باهاش. برگشت. خیلی برافروخته بود. به من گفت حالا که اینطور شد تو هم برگرد به مملکتت. منم خیلی آروم بهش گفتم اینجا مملکت منه! گفت نخیر نیست. گفتم بله هست! گفت نخیر ، برگرد به مملکتت! اومدم بیرون و گفتم بریم من ببرمت پیش Security ببینم چی میگی. گفت به من دست نزن! (دست نزده بودم اصلا بهش! از این کولی ها بود. البته قیافه ش خیلی به آدم های متشخص میخورد ها)و منم خندیدم گفتم دست نمیزنم. اگر جرات داری بریم پیش Security . راه افتادم و اونم با من راه افتاد، البته مسیر خروج از اون مرکز خرید همون بود. نه اینکه یعنی بخواد با من بیاد پیش Security.دم Security که وایسادم اون راهش رو ادامه داد. منم گفتم کجا میری؟ ترسیدی؟ و هیچی نگفت و راهش رو ادامه داد. منم گفتم: پس معلوم شد که آدم نژاد پرستی هستی. یهو برگشت و جلوی این دختره ی Security و بقیه ی آدم ها که اونجا وایساده بودند گفت:
Yes. I am racist
(ملت اینو بدونین،این حرف گفتنش اینجاتعزییییییییییر داره!)
و گذاشت رفت، منم با صدای بلند گفتم:
So piss off
این تموم شد و برگشتم! اون آنیای بدبخت هیچی نمیگفت! همینجوری مبهوت مونده بود. بهش گفتم چرا هیچی نگفتی بهش تو؟ گفت اصلا انتظار نداشتم این حرف رو بشنوم ازش... خلاصه یه یک ربعی گذشت و من دوام نیاوردم. گفتم حتما باید یه کاری بکنم. زنگ زدم به پلیس و توضیح دادم ماجرا رو. یه ربع طول نکشید که پلیس اومد! یه زن و یه مرد بودند. تمام ماجرا رو توضیح دادیم و اونها هم بسیار اظهار همدردی کردند با ما! جدی میگم به خدا. و اتفاقا گفتند که بسیار کار خوبی کردین که ما رو خبر کردین. باورتون میشه چی شد؟
اون زن اون شب دستگیر شد. تفهیم اتهام شد و براش قرار صادر شد. اینو پلیس تماس گرفت با من و آنیا و بهمون گفت.
حالا دو باره که دادگاهش نمیدونم به چه دلیلی داره عقب میافته. یه بار گفته مریضم، یه بار نمیدونم چی چی.الان به هر حال وقت دادگاهش فرداست که امیدوارم این دفعه کنسل نشه. حالا من از منچستر باید شال و کلاه کنم و در این باران برم اسکاتلند برای شرکت در این دادگاه! حتما شما رو از نتیجه ی دادگاه و فضای اونجا باخبر خواهم کرد.

۱۳۸۸ آذر ۲, دوشنبه

به نون

در خیالم
مسافت محلی از اعراب ندارد
یک کپی از من
یک کپی از تو را
سخت در آغوش گرفته

و این مرا سخت آزار می دهد